و اینباربا دستنوشته هایی از مریم این وب را زینت می بخشم
ساعت صفر عاشقی
بزرگی می گفت: هر گاه مشکلات به دیدارت می آیند،
آنها را با آغوش باز و بوسه و شراب و شیرینی پذیرا باش.
من ندانستم منظورش را،
ندانستم چرا باید با سختی ها مهربانی کنم،
ندانستم مادرم مرا برای چه زائید،
ندانستم چرا این پری ظریف و بی نوا،
باید به دنیایی تنگ و تیره و ترسناک پا بگذارد،
ندانستم چرا به میهمانی خوف انگیز دنیا دعوت شدم،
چرا دستهای سرد زندگی وجودم را به یخ تبدیل کرد،
چرا روزگار به من شراب اشک نوشانید،
من خیلی چیزها ندانستم،
از وقتی در این گیتی محکوم به زیستن شدم،
ندانستم چه میخواهم؟ چه میگویم؟ چه میکاوم؟
ندانستم که فلفسۀ ضرب و تقسیم چیست؟
من ندیدم که در این دنیا کسی « خوبی ها را جمع، و غم ها را منها کند»
نمی دانستم که ساعت من زمان را درست نشان میدهد؟
و یک بار ساعتم زمان را چهار صفر اعلام کرد
و من نمی دانستم این زمان متعلق به کدام زمانه است؟
و چیزهایی بود که هیچ گاه نچشیدم،
مثلا" زغال اخته،
هیچ گاه نمی دانستم زغال اخته ، چقدر شیرین است.
و بود چیزهایی که من نمی دیدم، مثل چشمان رؤیا ئی اش،
و بود ناگفته هایی که هنوز هم باید باشد...
و من در نادانسته های خود گیج و مبهم هر روز راه به ظلمت میگشودم
تا یک شب،
یک شبی که دلم عجیب گرغت،
آن شب بغضی پیر و خسته راه گلویم را بست،
رعد صدایم و برق نگاهم بنیان وجودم را لرزانید،
و آسمان دیدگانم ابری شد،
آن شبی که سیل قلۀ گونه هایم را فتح کرد،
در آن شب گویی مرا توفان نگاهش ویرانه ساخت،
آبادی نموری را که من با نادانسته هایم ساختم به خرابه ای مبدل ساخت،
آن عزیز،
آن مهربان،
آن همیشه خوب،
آن میهمان عزیزی را میگویم که وقتی خواست در قلبم را بگشاید،
مؤدبانه به احترامم در را کوبید،
عشق...
عشق آن میهمان عزیزی بود که وقتی به وجودم پا گذاشت
همۀ نادانسته هایم را جواب بخشید،
از وقتی عاشق شدم،
زندگی هر روز به من لبخند می زند،
دنیا در برابرم تعظیم میکند،
و روزگار صمیمی ترین رفیق پایان راهم شد،
آن شب، شب نبود..
به سپیدی روز بود..
به درخشندگی خورشید..
به زلالی آفتاب..
و من مات و مبهوت که آیا اکنون روز است یا شب؟
و آیا باز هم ساعتم به من دروغ میگوید؟
نگاهی به ساعتم انداختم،
ساعت چهار صفر را اعلام کرد..
آری، ساعت، « ساعت صفر عاشقی » بود...
و من تا آن روز صفر را، عدد حساب نمی کردم.
مریم
|
+| نوشته شده توسط
ح. در شنبه بیست و دوم فروردین 1388
|