تبليغاتX
web counter
web counter ...از دلتنگي ها
از دلتنگي هایم بخوان
 8/8/88

نمیدونم کی قرار گذاشته بودیم اما خوب یادمه که قرار بود 8/8/88 ساعت 8 صبح همه جلوی آموزش دانشکده

 

کشاورزی  شیراز تو باجگاه جمع شیم

 

پنج سال از فارغ التحصیلیم تو شیراز میگذره

 

5 سال گذشت و چقدر سریع گذشت اما خاطرات اون روزها همچنان توی ذهنم مونده

 

سالهای خوب جوانی

سالهای خوب لذت از زندگی همهگذشتند و اکنون پنجمین سال جدایی من از دوستان بهترین لحظات عمرم میگذره

 

میخواستم برم شیراز ،خیلی وقت بود که تصمیم گرفته بودم حتما برم

 

تا اینکه کتاب کریشنا مورتی رو خوندم که راجع به شبکه فکری بود

 

اونقدر اون کتاب روم تاثیر داشت که منصرف شدم از رفتن

 

از خاطرات دل کندن

 

و بهترین زمان بود برای فراموش کردن

 

البته مشکلات کاری هم بی تاثیر نبود

 

ومهمتر اینکه امروز یعنی 8/8/88 خواهرم حمیده عقدش بود

 

حمیده هم ازدواج کرد تا آخرین خواهرم هم زندگی جدیدی رو تجربه کنه

 

زندگی که با عشق شروع میشد

 

بیخیال شیراز شدم و اونقد توی عقد رقصیدم که خاله ام منو کشید کنار و گفت یه کم مراعات کن همه میگن یه چیز

 

خوردی

 

اما باز من رقصیدم تا مجلس با حضور من از گرمی نیفته

 

و حالا ربع ساعتی میگذره که 9/8/88 شروع شده و من به این فکر میکنم که آیا زمانی که 9/9/99 با شب توی پارک همیشه قرارمون عهد کردیم اگر زنده بودیم میرم یا ؟

 

یاد یه خاطره افتادم که وقتی پیش دانشگاهی بودم یه روز محسن منو کشید کنار و گفت میدونی امروز چه روزیه؟

 

گفتم نه

 

و اون گفت:7/7/77

 

درست 11 سال پیش و ادامه داد که یازده سال باید بگذره که بشه 8/8/88

 

خندیدم و گفتم :دیونه

 

به پریود یازده ساله زندگیم که برمیگردم روزهای تلخ و شیرین بسیار اومد و رفت و چقدر خاطره ها برایم

 

خسته ام و میخواهم برای همیشه بخوابم

 

شب(۹/۸/۸۸

 

 

|+| نوشته شده توسط ح. در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 هی...
 

هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است...

مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند.

وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني

راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....

|+| نوشته شده توسط ح. در شنبه بیست و پنجم مهر 1388  |
 مادر..

آروم وارد خونه شدم،ساکت بود و هیچ صدایی شنیده نمی شد،و تلوزیون روشن بود و بی صدا

 کیف رو گذاشتم روی میز

 صدایی از توی اتاق که میگفت مادر تویی؟ الهی فدات بشم،بیا اینجا مادر،کجایی منو تنها

گذاشتی؟بیا که بوت تمام خونه رو پر کرده ....

 در اتاقو باز کردم،مادر مریض گوشه اتاق خوابیده بود

 خواست به احترانم من بلند شه اما نذاشتم...

 وای چقد خونه ساکت بود و بی هیاهو

 مادر انگار سالها بود که بچه هاشو ندیده بود

 اشک توی چشماش حلقه زده بود و می گفت:چقد بده آدم شش تا بچه داشته باشه اما هر

کدومشون یه گوشه ای باشن...

 دلش بد  جور گرفته بود

 حالم خوب نبود،می خواستم سریع برم  خونه و کارای عقب مونده یک هفته رو ردیف کنم اما

بهم گفت بشین

 بشین که دلم خیلی گرفته

 کنارش نشستم و فقط گوش کردم به تمام حرفایی که تو دلش مونده بود و کسی تو این مدت نبوده

که بهش گوش بده

 به چهره ش خوب نگاه کردم،خیلی تکیده شده بود،غبار گذشت زمان بد جورتوی صورتش نقش

آفرینی میکرد

 خواستم چیزی بگم تا بخنده اما هیچ چیز خوشایندی برای گفتن نبود

 همینطور که حرف میزد یاد پایان نامه فوق لیسانسم افتادم که تقدیم به مادرم کرده بودم

 "تقدیم به پدرم که قهرمان داستانهای کودکیم بود و بغضهای زمانهای همیشگیم و به مادرم که قرنها بین ما فاصله بود اما همیشه در قلبم،و به

 

خواهرم لیلا که بی مهر او این  داستان اینگونه نبود،و به یاران چهار ساله کارشناسی شیراز که همیشه در صندوقچه خاطراتم مانده اند، و تقدیم به شب...."

 اولین بار بود که دستهای مادرم را با عشق میگرفتم

 احساسی عجیب داشتم که به پایانی سرد می انجامید و بیشتر برای خودم که گوشه های اتاق رد

پایی از پایان امانم نمی دهد

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ح. در جمعه هفدهم مهر 1388  |
 به یاد دوستم مسیح

 با هادی ترکه رفتیم پاساژمجتبی تا ببینیمش

 

بیرون که اومدیم رفتم تا از آبسرد کن کنار خیابون آب بخورم

 

چقد اون عکس آشنا بود

 

زیرش نوشته بود :به یاد جوان ناکام مسیح بقایی

 

اشک تو چشام جمع شد و همون جور به عکس زل زدم

 

انگار همین دیروز بود اما سیزده سال گذشته بود

 

مسیح،بچه خوشکل کلاسمون، بهترین دوستم که چند سال شب و روز باهم بودیم

 

نوجوونی و کلاس کنگ فو و فوتبال و موتور گردی و همه اون دوانها و من و مسیح

 

و اون تصادف مرگبار با اون موتورش....

 

اونقد حالم گرفته شد اما به روم نیاوردم

 

چقدر اسیر روز مرگی شدم که حتی یادم هم نبود که اصلا مسیحی تو زندگیم وجود داشته

 

دو روزه ذهنم خیلی مشغول شده

 

یاد این جمله میوفتم که میگه:از دل برود هر آنچه از دیده رود

 

و به یاد این جمله که چند وقت قبل گفته بودم:

 

"چه تفاوتی می کند که بر روی سنگ قبرت بنویسند که ناکام مرده ای؟

 

هنگامی که مرگ را به انتظار نشسته ای اینها همه بهانه اند"

 

روحش شاد و در آرامش

 

|+| نوشته شده توسط ح. در جمعه سوم مهر 1388  |
 دلم تنگ است..
 

 

حسین امروز زنگ زد و گفت یه چیز بنویس امشب منتظرم تا بخونم میخایم یه کم بخنیدم

اگه می دونست تو دل من چه بلواییه

اگه می دونست مثل اون روزا هوس یه دل سیر گریه کردم اما

 

اما حیف که دیگه گریه ام نمیاد

دیگه آهنگای ستار و داریوش گریه ام نمیندازه

آخ که یادش به خیر آخرین بار که خوب گریه کردم همین پارسال بود تو خونه مون با دکتر جواد

 

آهنگ ابی که می خوند و گریه میکرد اونقد با هم گریه کردیم که بعدش گشنمون شده بود و هیچی نبود

که بخوریم و باهم همونجا رو موکت همو بغل کردیم تا صبح خاطره تعریف می کردیم و گریه

یادش به خیر

دلم عجیب گرفته

حتی دلم برا صمد لورنزو هم تنگ شده

کسی که اونقد اذیتش می کردیم که یه روز گفت یه روزی حتی دلتون برا من هم تنگ میشه

این روزا کسی نیست که براش بگم چه اندازه دلم تنگ است و دلتنگی من شبیخون حجم تو را پیش

بینی نمی کرد

 

|+| نوشته شده توسط ح. در یکشنبه هشتم شهریور 1388  |
 تولدت مبارک شب

داشتم به این فکر میکردم که 14 مرداد

 

یعنی روز تولد شب

 

چند سال این روزو بهش تبریک گفتم؟؟؟؟ مهم نیست اما ...

 

نمی دونم چند بار تو روز تولدش گریه اش انداختم اما 2 بارشو خوب یادمه

 

چقد زود می گذره و چقدر زود گذشت

 

اگه درکشو داشتم و به این روزای جدایی یه کم فک میکردم شاید هیچ وقت شبو ابری و گرفته  نمی ذاشتم

 

می گذره ،خیلی زودتر از همیشه

 

تولدت مبارک شب

|+| نوشته شده توسط ح. در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388  |
 
مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
|+| نوشته شده توسط ح. در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388  |
 سوتی ضایع

 

امشب قرار بود دکتر بیاد یزد و مقاله ای که داده بودم تصحیح کنه رو برام بیاره

 

تا عصر خواب بودم وقتی بهش زنگ زدم گفت که نزدیکای یزده

 

زنگ زدم به حامد تا 206 رو بگیرم و برم پیش استاد

 

آخه خیلی ضایع بود که با موتور برم استقبالش

 

حامد گفت که امشب مراسم خواهر علیه که تو هواپیمای هفته پیش که فوت کردن و باید حتما بره اونجا

 

زنگ زدم به استادو تعارفات الکی که استاد شب بیاین پیش ما و..

 

به هر حال استادو ماست مالی کردم قرار شد که سر 4 راه یزد باف برم و ازش بگیرم مقاله رو

 

با موتور رفتم و پشت درخت پنهونش کردم

 

نمی دونم چرا اونروز هیچ کی ماشین نداشت کار من راه بیفته

 

اصلا نمی دونم چرا اون روز خجالت می کشیدم که با موتور بخام برم آخه اصلا شخصیتم اینجوری نیست که

 

بخوام از داشته هاو نداشته ها خجالت بکشم و همیشه بی خیال بودم و بیخیال از اینکه دیگران چه فکری بکنن

 

به هر حال اتوبوس ایستاد و استاد هم اومد پایین و دانشجوها هم مث گله گوسفند ریختند پایین

 

یه کم با استاد خوش و بیش کردیم و 5 دقیقه ای حرف زدیم یه دفعه موقع رفتن نگاهی بهم کرد و گفت اگه وسیله نداری بیا برسونیمت

 

منم گفتم نه ،مرسی ماشین هست یه دفعه اشاره کردم به پژو ای که اون کنار گذاشته بود و گفتم اگه شما تو اتوبوس راحت نیستین بیا ین من برسونمتون

 

همون جور تعارف زیر بغل هم می زدیم که یه دفعه ماشینه روشن شد و گازشو گرفت و رفت

 

وای که چقد من ضایع شدم

 

اونقد خجالت کشیدم که مطمئنم رنگم قرمز شده بود

 

 

استاد هم یه دستی بهم زد و گفت بیا با اتوبوس برسونمت انگار یادشون رفت که تو اینجایی

 

تا سه ساعت منگ منگ بودم و با خودم عهد کردم که .....

 

اصلا حس نوشتن نبود برا همین خلاصش کردم

|+| نوشته شده توسط ح. در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388  |
 

 

تقدیم به شب

 

ای بزرگ موندنی

ای طلایه دار نور

سایه گستر

رو تن

از گذشته تا هنوز

ای صدا، صدای نور

تو شب پوسیدنی

ای سخاوت غم

بهترین بوسیدنی

واسه این شرقی تن داده به باد

تو گوارایی حس وطنی

تو شقاوت شب قرن یخی

تو شکوفایی تاریخ منی

اگه شعرم زمزمه

توی بازار صداست

طپش قلبم اگه

پچ پچ شاپرکاست

تورو فریاد می زنم

ای که معجزه گری

ای که این زده رو به سپیده می بری

ای تو یاور بزرگ

همه قلبای شکسته

ای تو مرهم عزیز

هرچه دست پینه بسته

رو کدوم قله نشستی؟

تو که دنیا زیر پاته

واسه ی دستای خالی

لرزش پاک صداته

توی قرن دود و آهن

تو رسول گل و نوری

تو عطوفت مسلم

تو حقیقت غروری

واسه این شرقی تن داده به باد

تو گوارایی حس وطنی

تو شقاوت شب قرن یخی

تو شکوفایی تاریخ منی

تو مفسر محبت

تو طلایه دار صبحی

فاتح تاریخی من

تو خود سردار صبحی

اسم تو اسم شب من

به شکوه اسم اعظم

متبرکو عزیزی

مث سجده گاه آدم

(خواننده:داریوش اقبالی)

 

 

|+| نوشته شده توسط ح. در پنجشنبه یازدهم تیر 1388  |
 بازگشت

 

 

تلفن زنگ خورد

 

شماره ناآشنا بود،دست دست کردم تا اینکه تصمیم گرفتم جواب بدم

الو؟

آقای....شما جزو دفتر تحکیم بودین؟

نمی دونستم چی باید می گفتم؟پنج سال از اون سالا میگذشت،حالا کی بود که یاد اون سالها افتاده بود؟و...

گفتم:چطور؟

ما برای گروه 88 اسم شما رو می خوایم رد کنیم

چی هست؟

طرفداران خاتمی،برای حمایت از ایشون

نه من از خاتمی خوشم نمیاد و عملکردشونو خوب نمی دونم،و اینکه با من صحبت کردن و قراره تو حزب

اعتماد ملی به طرفداری از کروبی کار کنم

صدای خنده بود که از اونور گوشی میومد

جدی می گید ؟ما خودمون هم از طرفدارای کروبی هستیم در اصل

 

و این آغازی شد برای بازگشت به سیاست بعد از 5 سال

 

ادامه دارد....

|+| نوشته شده توسط ح. در چهارشنبه دهم تیر 1388  |
 اگه...

همه عشق‌ها معلول چند حادثه پیش پا افتاده‌اند. اگه من اسهال نگرفته بودم تا سر از بیمارستانی

که تو توش دکتر بودی دربیارم و اگه تو از من نپرسیده بودی که شغلم چیه و اگه من نگفته بودم

که شاعرم و اگه تو نگفته بودی که به شعر علاقه داری، الان بین من و تو جدایی صورت

نمی‌گرفت. تو خودت گفتی عشق‌ها جز اون که اتفاق می‌افتند هیچ معنایی ندارند. نه دل بستن دو

دلداده چیزی‌رو در جهان عوض می‌کنه. نه جدایی دو دلداده چیزی رو از جهان می‌کاهه. این‌ها

حوادث پیش پا افتادة بشریه. همه عشق‌های تاریخ جهان به اندازة سوارخ شدن لایه ازون بر زمین

اثر نگذاشته. پس از عشق، یک ایدئولوژی نساز. عاشقی به عشق باید دوام داشته باشه نه به

وفاداری.

                                  صدای منو می‌شنوی؟

 

از طرف حسین.م معروف به رپا

|+| نوشته شده توسط ح. در یکشنبه هفتم تیر 1388  |
  توهم

 

 

نميدانم، هنوز مطمئن نيستم

صدايش را شنيده ام

و يا باز هم دچار توهم  شده ام

دلم گرفته است

و چقدر اين واژه برايم تكراريست

دچار سردرگمي  منحوطي شده ام

ديگر انديشه هاي اين و آن ارضايم نميكنند

و ديگر از كتابهاي كافكا و آلبر كامو بريده ام

و متنفرم از خوردن قهوه و كاپو چينو

ميحواهم مغزم را از انديشه هاي حاصل از

 رمانهاي داستايوفسكي و گابريل گارسيا بشورانم

ميخواهم به كوچه باغ سهراب سرك بكشم

همان قريه ي كذايي شعرهاي تنهااييش

ميخواهم باز در كوچه پس كوچه هاي شيراز بوي تو را استشمام كنم

ميخواهم تمام طول بلوار سرداران را

 به حرمت آن شب فراموش نشدني گلاب بپاشم

اما دلم گرفته است

و كاش اگر مفهوم دلتنگيهايم را مي فهميدي

شايد مي ماندي.....

شايد اگر مي فهميدي مي ماندي

 

                                             لعنتي 1386

|+| نوشته شده توسط ح. در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388  |
 کروبی در میبد

|+| نوشته شده توسط ح. در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388  |
 شعری برای چه
شعری برای چه گورا  که ندا زحمتشو کشیده و فرستاده:

 

راستی،

با عشق چشم به راهت چه کردی ارنست؟

چه نوشتی به محبوبت؟

آن گاه که دیدی

محبوبه هایی چشم به راه تر

که چشم شان به راه خیره ماند

یا محبوبه هایی خون دل خورده تر

که در خون خود غلتیدند

یا محبوبه هایی با عشقی سوزان تر

که در آتش سوختند ...

***

ای همه افسوس و دریغ!

ای روح بلند آزادی

ای همزاد خون آتش

و ای تکثیر آزادی

در جهانی بی مرز و

تاریخی بی پایان!

همراه پا برهنه ها بودن چه لذتی داشت

آن گاه که کوبا بود و

پست هایی در انتظار تصدی

و کاخ هایی در انتظار سکنی؟

و تو آن همه را با خانه ای رو ستایی و

خوردن بهترین خوراک ها را

با خوردن گلوله تعویض کردی!

***

ای آن که بزرگی ات

در همه تاریخ جاری است،

گمان ندارم که مرده ای و

یا کشتند تو را!

همین نزدیک یا همان دور ها

با تفنگ و

کلاه ستاره نشان و

سیگاری بر لب،

آزادی را،

چه بر سر دار باشد و

چه به سان جوانه ای که نیامده

می پژمرد،

می پایی!

|+| نوشته شده توسط ح. در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388  |
 
باز هم شعرایی که ندا فرستاده...

 

بادها پوشیده می آیند

صبح های گرم

روزهای گرم

عصرهای گرم

اعتقاد سینه ها در امتداد مرگ

و سعادت از علف ها دور

ابرهای عصیانگر خورشید

دست ها در التماس آیه ی باران

آفرینش با جلال خویشتن در بهت

بادها پوشیده می آیند

برگ های سبز می میرند

و کبوترها

قاصد منقارشان دشنام

بادها از سرزمین مرگ می آیند

بادهای گرم

از زمین خون سبز می نوشند

اکنون کدام حرف و چه کس

پیش از این هرچه در دنیا مرا تسلایی بود

و اکنونم هیچ...

اکنون هیچم نمانده است

جز غروب

و گردش مادیان در هوای خیس

روز بد و نا به هنگام آغاز شد

وقتی که از خواب برخاستم

و بیرون شدم

تمامی ساعت ها غلط

حتی ساعت به خواب رفته ی میدان

چه کسی می دانست که دنیا

این همه ستمگر است و اشتباه کار...؟

|+| نوشته شده توسط ح. در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388  |
 ده سال بعد..

امروز فقط نشستم گوشه اتاق و فک کردم،تلفنا رو بی خیال شدم و فقط فک می کردم

 

فکرای همیشگی

 

یادم افتاد که خیلی زمان داره زود می گذره مخصوصاٌ وقتی تو خرت و پرتای زمان دانشجوییم داشتم دنبال یه شماره تلفن می گشتم چشمم خورد به این نوشته که علی نصیری برام نوشته بود

 

این یادداشتو ده سال بعد بخون و به یادم باش(21/8/79)

 

بیش از هشت سال از اون نوشته گذشته،و عکس اون اردک که پایین اون نوشته بود

 

بی خیال

 

هرچی فکرشو می کنم دیونه تر می شم و بی خیال تر

 

خدانگهدار

|+| نوشته شده توسط ح. در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388  |
 
این چند جمله رو مانی(حیات)برام میل زده
 
 
 
روی در مسجد ودل ساکن وخمار چه سود
خرقه بر دوش ومیان بسته به زنار چه سود؟
هرکه او سجده کنان پیش بتان در خلوت
لاف ایمان زدنش بر سر بازار چه سود؟
دل اگر پاک بود خانه ناپاک چه باک
سر چو بی مغز بود نغزی دستار چه سود؟
سعدی
 
 
 
 
سلام نمیدونم جمله "هوای بیرون عجیب دو نفره است"یادت میاد.اگه هم یادت نمیاد زیاد مهم
 
نیست.
 
عشق من به سحر چی؟شاید یک روز بتونم داستان های زندگی مو تو وبلاگ تو بذارم.چون خودم
 
حال
 
وحوصله ندارم.نمیدونم حامد دستشویی کتابخانه خوارزمی یادت میاد؟اون عصری که ... بردیم
 
سلف دانشگاه وبعدش با برو بچ رفتیم تو شهر...........................
|+| نوشته شده توسط ح. در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388  |
 یکسال گذشت...
امروز وقتی آهنگ ستار که می خونه:

حاشا نکن عشق تو از چشم تو پیداست

چشمان تو لبریزه از عشق و تمناست

این لحظه ها شاید دگر هرگز نیاید

عمر من دیوانه تا فردا نپاید...

گوش می کردم،یه دفعه کلی دلم براش تنگ شد

شب...

چه  اسم قشنگی براش گذاشته بودم

یاد اون روزای با هم بودن افتادم

اگه بود حتما اوضاع اینجوری نبود

اگه بود...

کجاست؟چی کار می کنه و...

سوالای همیشگی من

خدانگهدار شب

****

امروز درست یکسال ازآخرین دیدارمون می گذره 2/2/87

 

تو تقویم که نگا می کنم یکسال می شه اما صد سال گذشت،صد سال و چه بد گذشت....

 

 

|+| نوشته شده توسط ح. در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388  |
 .........
باز شعری زیبا که یه دوست زحمت کشیده و..

و می دانی که هیچ چیز
به اندازه ی لبخند تو
نوزاد ماهیان
و گلی که به سپیده دمی می شکوفد
خوشبختم نمی کند...

|+| نوشته شده توسط ح. در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388  |
 ساعت صفر عاشقی
و اینباربا  دستنوشته هایی  از مریم این وب را زینت می بخشم

 

ساعت صفر عاشقی

 

بزرگی می گفت: هر گاه مشکلات به دیدارت می آیند،

آنها را با آغوش باز و بوسه و  شراب و شیرینی پذیرا باش.

من ندانستم منظورش را،

ندانستم چرا باید با سختی ها مهربانی کنم،

ندانستم مادرم مرا برای چه زائید،

ندانستم چرا این پری ظریف و بی نوا،

باید به دنیایی تنگ و تیره و ترسناک پا بگذارد،

ندانستم چرا به میهمانی خوف انگیز دنیا دعوت شدم،

چرا دستهای سرد زندگی وجودم را به یخ تبدیل کرد،

چرا روزگار به من شراب اشک نوشانید،

من خیلی چیزها ندانستم،

از وقتی در این گیتی محکوم به زیستن شدم،

ندانستم چه میخواهم؟ چه میگویم؟ چه میکاوم؟

ندانستم که فلفسۀ ضرب و تقسیم چیست؟

من ندیدم که در این دنیا کسی « خوبی ها را جمع، و غم ها را منها کند»

نمی دانستم که ساعت من زمان را درست نشان میدهد؟

و یک بار ساعتم زمان را چهار صفر اعلام کرد

و من نمی دانستم این زمان متعلق به کدام زمانه است؟

و چیزهایی بود که هیچ گاه نچشیدم،

مثلا" زغال اخته،

هیچ گاه نمی دانستم زغال اخته ، چقدر شیرین است.

و بود چیزهایی که من نمی دیدم، مثل چشمان رؤیا ئی اش،

و بود ناگفته هایی که هنوز هم باید باشد...

 

و من در نادانسته های خود گیج  و مبهم هر روز راه به ظلمت میگشودم

تا یک شب،

 

یک شبی که دلم عجیب گرغت،

آن شب بغضی پیر و خسته راه گلویم را بست،

رعد صدایم و برق نگاهم بنیان وجودم را لرزانید،

و آسمان دیدگانم ابری شد،

آن شبی که سیل قلۀ گونه هایم را فتح کرد،

در آن شب گویی مرا توفان نگاهش ویرانه ساخت،

آبادی نموری را که من با نادانسته هایم ساختم به خرابه ای مبدل ساخت،

آن عزیز،

آن مهربان،

آن همیشه خوب،

آن میهمان عزیزی را میگویم که وقتی خواست در قلبم را بگشاید،

مؤدبانه به احترامم در را کوبید،

 

عشق...

عشق آن میهمان عزیزی بود که وقتی به وجودم پا گذاشت

همۀ نادانسته هایم را جواب بخشید،

 

از وقتی عاشق شدم،

زندگی هر روز به من لبخند می زند،

دنیا در برابرم تعظیم میکند،

و روزگار صمیمی ترین رفیق پایان راهم شد،

آن شب، شب نبود..

به سپیدی روز بود..

به درخشندگی خورشید..

به زلالی آفتاب..

 

و من مات و مبهوت که آیا اکنون روز است یا شب؟

و آیا باز هم ساعتم به من دروغ میگوید؟

نگاهی به ساعتم انداختم،

ساعت چهار صفر را اعلام کرد..

آری، ساعت، « ساعت صفر عاشقی » بود...

 

و من تا آن روز صفر را، عدد حساب نمی کردم. 

 

 

 مریم

 

|+| نوشته شده توسط ح. در شنبه بیست و دوم فروردین 1388  |
 سوتی های خوابگاه
 

یادمه یه خودکار کنار اتاق گذاشته بودیم تا یکی سوتی می داد امونش نمی دادیم و می نوشتیم روی دیوار

تازه تاریخ و سوتی دهنده و...

امروز که تو وب رولی رفتم دیدم قسمتی از سوتی ها رو نوشته و کپی کردم

خیلی هاشو یادم رفته بود و کلی خندیدم...

یادش به خیر...

***********

اين سوتي ها بخشي از زندگي دانشجويي دوستاني است كه به سوتي گرفتن از هم ديگه معتاد شده بودند و اين اواخر برا هم سوتي مي ساختند و ديواراي اتاق هاشون پر شده بود از سو تي هاي جورواجور.

دايي حامد:چند سال ديگه چه جوري به من بگن حامد تو ديدي اسم يه آدم 40 ساله حامد باشه!!!

حيات:پرتقال خوردني نيس پوست كندنيه؛نه منظورم نوشيدني بود!!

صمد لورنزو اسپاگتي مگنا:يه فوت به اندازه يخچال 14 اينچه؛نه منظورم تلويزيون 14 فوت بود!!!!

فريبرز:امشب شب عاشوراس(21 رمضان)!!!

موريس:اين چايي همونه كه توش پلاستيك درست كردي!!!

دايي حامد:ساسان يه فال بگير 4 حرفي به نيت14 معصوم!!!

موريس:فريبرز ماست و خيار نخور؛تو دلت شير ماست ميبنده؛رو دل بند ميشي!!!

مودبيان:زندگي بس ناجوانمردانه سرد است!!!!

موريس در جواب سوتي بالا:درستش سخت استه مگه نه!!!!

صمد زارعي:بابا اين كتابه رو با ماشين حساب تايپ كردند!!!

دايي حامد در سلف دانشگاه:آقا تو رو خدا رون نذار؛سينه بذار(غذا ماهي بود)!!

موريس:دختري كه 160 سانتي متره آنقدر بلنده كه انگار يه متره!!!!

صمد زارع:استخاره كن تا برات فال بزنم!!!!

امين:سگ مرد؛خورد!!!!

در كلاس آزمايشگاه بيماري؛استاد:شكل ميكروب را روي ساعت 12 ميكروسكوپ ببينيد؛موريس:استاد به خدا ما ساعت 12 تربيت بدني داريم!!!!!

صمد لرنزو اسپاگتي مگنا:ساعت 12 ظهر؛امشب چقدر گشنمه!!!

موريس:ستار از بچگي ريش داشت؛نه منظورم كودكيش بود!!!!!

دايي حامد:نكن صورتتو تميز با اين عرقتو!!!

ابو دودر:جزوه سوالات ژنتيك بيوشيمي را داري!!!

فريبرز:به طرف شماره داديم گرفت؛بعد هم براش زنگ نزديم!!!

موريس:من خوراك همبرگر بخورم سحر را است!!!

دايي حامد:نوار را ضبط كرديم رو كامپيوتر!!

موريس:اسهال باعث ميشه DNA هاي ضروري بدنت دفع شه!!!!!

حيات:چيه همه زانوي غم به دل گرفتيد!!!

موريس:حامد تو مثل كسي هستي كه تو سر بالايي ترمز بريدي!!!

|+| نوشته شده توسط ح. در جمعه بیست و یکم فروردین 1388  |
 مرگ پایان کبوتر نیست

حمیده زنگ زد و گفت بابا بزرگ داره میاد خونت

گفته بودم در خونه رو برا هیچ کی وا نمی کنم اما بابا بزرگ داشت میومد خونم

بابا بزرگ کسی که یه زمانی پهلوون شهر بودو باستانی کار معروف و از اون آدمای بامرام و...

چند سالی بود که دیگه ازش عیدی نگرفته بودم آخه دیگه من هیچ وقت روزای عید نمی رفتم جایی

فقط تنهایی بود که بهم لذت می داد و وقتی کلی از عید میگذشت و می دیدمش دیگه کلی دیر شده بود برا عیدی گرفتن

امروز اومد خونم

هنوز ننشسته بود که کلی زد به شوخی که حالا میری تنهایی خونه مجردی میگیری تنها تنها...

یه دفعه رنگش عوض شد،زرد شد و یه دفعه دراز دراز خوابید

با دست اشاره کرد قرص،قرص

زورکی یه قرص انداختم دهنش اما

قرص پایین نرفت

رگ گردنش زده بود بیرون

سیاه شده بود

از دهنش کف اومد بیرون

چشاش گرد شد و یه نفس عمیق کشید و دیگه نفس نکشید

حمیده زد زیر گریه

چی شده حامد؟چی شد......

مادر که طاقت نیاورد و از اتاق زد بیرون و من موندم و معصومه و حمیده

دستاش تو دستم بود

اصلا نمی دونستم چیکار کنم فقط...

فقط شاهد جون کندنش بودم...

تمام عضلاتم منقبض شده بود...

یه دفعه سردی خاصی احساس کردم

روح از بدنش جدا شد

باورم نمی شد

خیلی سخت بود،خیلی سخت

حمیده نبضشو گرفت،دست روی رگش گذاشت و کنار بینیشو دست گذاشت و نگاهی به من کرد

بابا بزرگ مرده بود

با تمام نیروم دستشو گرفتم،تمام روحمو بهش بخشیدم تا نمیره

اما مرده بود

آروم گفتم:مرد

دستاش هنوز تو دستام بود

30 ثانیه سکوت

3 تایی ساکت بودیم وجسم بی جون بابا رو نگاه می کردیم

حمیده دیونه شده بود...

یادم افتاد که شهادتینو دم گوشش بخونم

اشهدان لا ا... الا ..

آروم چشماش باز شد

انگار دنیا رو بهم داده بودن

سریع زنگ زدم 115

وای من یه معجزه دیدم...

التماس کرد که نبرمش بستریش کنم

التماس کرد اما بستریش کردیم

بابا بزرگ از این زندگی خسته شده اینو خودش بهم گفت

گفت میخاد بمیره اما نمی دونم چرا هیچ کی دوست نداره اون بمیره

بابا بزرگ (بابای خودم )عشق من،داشت می مرد اما عمر من سهم اون

دیگه تموم شد

امروز واقعا فهمیدم که این دنیا نمی ارزد به کاهی

واقعا آدم یه  "  آ "هستو یه    "  دم"

*********

یاسی که اومد خونه،آروم لباشو آورد جلو اما من یخ کرده بودم

نگام به قرآن بالای طاقچه افتاد

سرمو بردم عقب و گفتم بیخیال

خودشو انداخت رو پاهام

سرمو گرفت  تو دستاش و ...

یه دفعه  صدای اذونو شنیدم

ناخداگاه انداختمش اونور

اعصابم خورد شده بود

احساس کردم این دنیا ارزش اونو نداره که آدم گناه کنه اونم از نوع ناموسیش

بهش برخورد

گفتم : بیخیال شو

حالم خوب نیست،امشبو کلا به مردنو بعد از مرگ پرداختم...

 

 

|+| نوشته شده توسط ح. در پنجشنبه بیستم فروردین 1388  |
 تاریخ یزد
 

تاریخچه یزد رو کلی  سرچ کردم و اطلاعات درستی پیدا نکردم کلی وقت گذاشتم تا فایلای پ دی اف رو تبدیل به ورد  کردم گذاشتم تو وبم که اگه کسی خواست بتونه از این اطلاعات راحت استفاده کنه فقط  این اطلاعات خیلی دقیق نیست و نیاز به بررسی بیشتر داره...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ح. در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388  |
 
 

ظاهرا دایی روح ا... هم زده تو کار وبلاگ

یه جورایی شوکه شدم که اولین مطلبش از من نوشته بود

مرد خدای سوتی خوابگاه حالا دست به قلم شده

خیلی باحاله به خدا...

اسمش حامد بود؛بچه يزد بهش ميگفتم دايي؛هنوز اون روز اولي را كه ديدمش خوب يادمه تو زمين فوتبال دانشكده؛مي گفت تو دانشكده دامپزشكي اتاق گرفته؛ولي قراره يه جورايي برگرده به جايي كه تعلق داره يعني دانشكده كشاورزي؛هميشه وقتي با سرويس دانشكده داشتيم بر مي گشتيم خوابگاه ته اتوبوس مي نشست و ترانه صبر ايوب را مي خوند با اون صداي نازش؛همه را جادو ميكرد؛دير همديگر را پيدا كرديم از زماني كه من داشتم مي رفتم هاوايي مرام و معرفتش بهم ثابت شد؛عروسي خواهرش بود ولي به خاطر من نرفت موند تا كارم درست شد دست آخرم كه داشت مي رفت يه بسته اسكناس گذاشت تو جيبم و گفت بگير لازمت ميشه؛نمي دونم از كجا مي دونس من پول ندارم؛از هاوايي كه برگشتم؛پيش صمد لورنزو اسپاگتي مگنا؛ اتاق گرفتم (اين اسم را دايي براش گذاشته بود؛بچه لر زباني كه همش ماكاروني ميخورد و سيگار مگنا ميكشيد) اما همش پاتوقم پيش دايي بود؛يه روز با لرنزو سر صمد بازي (بازي كه چند نفري ابداعش كرده بوديم و به اين صورت بود كه هر كس با هر وسيله اي كه داشت به صمد حمله ميكرد؛ميزدش و فرار ميكرد)دعوام شد و از اون روز به بعد بود كه رفتم اتاق دايي و از اينجا بود كه دوستي ما به برادري تبديل شد.هر شب با هم تو اتاق 224 زير نور زرد كمرنگ در حالي كه ترانه داريوش ديوونمون ميكرد با هم خلوت ميكرديم؛و الان كه 4 سال از اون تاريخ ميگذره رابطمون نه تنها كمتر نشده بلكه اگه يه روز از هم بي خبر باشيم اون روز شب نمي شه.

|+| نوشته شده توسط ح. در دوشنبه هفدهم فروردین 1388  |
 

اینبار از صندوقچه جملاتی که سالهاست جمع آوری کرده ام می گویم:

اگر تمام پول های دنیا و تمام زمین های قابل استفاده جهان را راس ساعت 9 صبح بطور مساوی میان تمام مردم روی زمین

تقسیم کنند هنوز ساعت 9.30 دقیقه نشده تساوی بهم خواهد خورد

                                                                        ( پل گتی . میلیاردر آمریکایی )

زندگی انسان به  طرز عجیبی برنامه ریزی شده است بعد از سالها بار کشی زمانی فرا می رسد که سالها بار انسان می

شوند(گوته)

گلوله های سربی بیشتر از سکه های طلا و حروف سربی بیشتر از گلوله های سربی دنیا را تغییر داده است(جرج کریستف

لیشتین برگ)

بعضی از افراد از روی کارهایی که کرده اند می توان شناخت و جمعی دیگر را از روی کارهایی که نکرده اند(مارتین گسل)

پیش از آنکه حقیقت فرصت کند کفشش را بپو شد دروغ 3بار دور دنیا را گردش کرده است(مارک تواین)

چیزهایی هستند که شخص می تواند آسان بدست بیاورد منتهی باید تعظیم کند(آدالبرت)

در شرایطی که ببر نمی تواند چیزی بجز ببر باشد یا از ببر بودن استعفا دهد انسانها بسادگی تبدیل به موجودی غیر انسانی می

شوند(خوزه اورتگا کاست)

یک نوجوان سیگار می کشد برای آنکه نشان دهد مرد شده است  ،سی چهل سال بعد سیگار را ترک می کند برای آنکه نشان

بدهد مرد شده است

شاید زندگی آن جشن زیبایی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شده ای تا می توانی زیبا برقص

گل که می خندد ز طوفا حوادث غافل است ورنه آن دنیایی که ما دیدیم خندیدن نداشت

 

|+| نوشته شده توسط ح. در یکشنبه نهم فروردین 1388  |
 

یه روزایی بود که دلم خیلی بد عادت شده بود،تو اون اداره کشاورزی لعنتی که منو کرده بودن مسئول سم و بذر و کوفت و زهر مار،همش دنبال یه بهانه ای بودم برا فرار کردن،از زیر کارای مسخره یه مشت آدمی که دکمه هاشونو می بستن بیخ گلوشون

اون روزا کله ام بد جور باد داشت،یه روز رئیس منو کشید اتاقشو گفت:چیه؟حرفای سیاسی می زنی؟

خندیدمو گفتم:من روشنگری می کنم،هر که دوست نداره گوش بده نیاد اتاق من

ازم خواست که دیگه نرم اداره وقول داد آخر کار گزارشا رو خودش برام با نمره عالی رد  کنه

منم که از خدام بود،نرفتم،دیگه نرفتم...

چند وقت پیش که رفتم اونجا،دیدم هنوز شعرایی که بویی از کله نپخته می داد و با امضای من هنوز زیر شیشه مونده بود

خواستم برش دارم که نذاشتن،گفتن یادگاریه...

احساس کردم این روزا  خیلی محافظه کار  شدم،به قول دکتر جواد،ترس از قضاوت وجودتو فرا گرفته

یه روزی که اونجا نشسته بودم و حوصله سم و بذر نداشتم شروع کردم به نوشتن

نوشتن از کسی که خیلی دیر اومد و زود رفت،البته زود از نظر من شاید...

گفتم نرو،نماندو و رفت...

وقتی براش خوندم با هزاران شوق و امید،زورکی از پشت تلفن یه خنده سردی کرد و شنیدم که گفت:تو دیونه ای...

**********

آیت به رنگ آبی پهنای آسمان

ز  ات به شکلی از زندگی،زندگی که با تو معنا می دهد شاید،به معنای زرتشت که پاکی را طلیعه دار است...

الف ات : به مفهوم سخاوت ابر و به معصومیت اشک،که زیر باران(اشک ابر)بدون چتر تو را حس خواهم می کنم

د ات:به معنای دل به مفهوم درد،به مفهوم دست،به مفهوم دوست،که من دوست دارم دستت را بگیرم و درد و دل کنم و به یاد آن روزها و درد و دلای شبانه یمان  و به یاد دوستت دارم ها

ه ات: که هستیو و نیستیم همه از توست

حالا اون دستا کجاست؟اون دو تا دستای خوب

چرا بی صدا شده....

|+| نوشته شده توسط ح. در یکشنبه نهم فروردین 1388  |
 

و اینبار شعری  از ایمان:

ای به بالا چون صنوبر،ای به رخ چون میم و هه

عنبر افشان زلف داری،لب چو شین و کاف و ره

ای تو شمع جمع یاران،ای شمیم پاک باران

صورتت چون ماه تابان،چشم تو چون شین و ب

عاشقم من بر جمالت ای نگار نازنین

چون زلیخا بر جمال یاو واو و سین و ف

ای خوش آنروزی که گیرم همچو گل اندر برم

تا بگیرم از لبانت ب و واو و سین و هه

|+| نوشته شده توسط ح. در یکشنبه نهم فروردین 1388  |
 ...

به حسین گفتم خیلی دلم براش تنگ شده،دارم دیونه می شم و هیچ خبری ازش نیست،نگرانیهای قبل

از رفتنش داره دیونم می کنه،و حالا اصلا نیست ،اصلاٌ..

حسین گفت تا حالا اسمشو تو اینترنت سرچ کردی؟

اسمشو سرچ کردم

و ..

چشام سیاهی رفت

الان می دونم ....

چه فایده،کاش نمی فهمیدم،کاش...

 

|+| نوشته شده توسط ح. در چهارشنبه پنجم فروردین 1388  |
 سال نو مبارک
 

سال نو رابه همه دوستان پیشاپیش تبریک می گم

 

موفق و سربلند باشید و به امید سالی پر بار برای همتون

۸۷/۲۹/۱۲

|+| نوشته شده توسط ح. در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387  |
 شعر..
 

ندا شعری قشنگ فرستاد که خالی از لطف نیست بزارم که شما هم استفاده کنین

 

 

باد پرسه می زند تا نان را از منقار ترد گنجشکان برباید
دختران شالی کار پنهان می کنند دل هاشان را در سبد چای
و ما همچنان از مردگان پیر غول های جوانی می سازیم
و غول های جوان را به قامت مردگان پیر کوچک می کنیم
تا هم سنگ گور شوند...
باد پرسه می زند
ماه چکه می کند از گلوی گنجشک
و من گریه ام می گیرد
در این جغرافیای خسته ی بلاتکلیف که دامن پر خارش را
تا آخر دنیا کشیده است
گریه ام می گیرد
نه برای رفتار متروک ابر و روزنامه ی عصر یا جمعه های دیوانه
برای تنهایی
تعمید
دانایی
عشق...
شادمانی از کف رفته
برای ماهیان با آن پوست پولک پولکشان که به رودخانه نیامدند
وبرای هر آنچه به زندگی پیوندمان می دهد
حالا تو سبب گریه ی مرا می دانی
و می دانی که هیچ چیز ...

|+| نوشته شده توسط ح. در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387  |
 
 
بالا