X
تبلیغات
web counter
web counter ...از دلتنگي ها
از دلتنگي هایم بخوان
 

باکو-آذربایجان‎.
Photo

|+| نوشته شده توسط ح. در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393  |
 رفاقت

دلم می خواست اين روزا پیشم بودی ، بعد افطار
میرفتیم چندتا هندونه میخریدیم ،
دوتائی اونقدر هندونه میخوردیم که شاشمون بگیره ...
اونوقت دو تائی میشاشیدیم به این رفاقت که نه یه زنگ میزنی نه یه اس ام اس میدی!


Photo: ‎دلم می خواست اين روزا پیشم بودی ، بعد افطار
میرفتیم چندتا هندونه میخریدیم ،
دوتائی اونقدر هندونه میخوردیم که شاشمون بگیره ...
اونوقت دو تائی میشاشیدیم به این رفاقت که نه یه زنگ میزنی نه یه اس ام اس میدی!‎

|+| نوشته شده توسط ح. در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393  |
 بیماری
بعضی وقتا که دلم تو گذشته ها گیر میکنه میرم فیس بوک یه سر به عکس زنایی که یه زمانی عشقم بودنو نگاه میکنم و اونوقته که از خودم میپرسم واقعا من عاشق این بودم؟من ؟چطور عاشق این شدم و.... خلاصه عجب آدم احمقی بودم ،آخه این گوه چی هست که من عاشقش بودم و هزار دری وری....اما باز شب که میشه بیادش می افتم و اون روزهای خوش عاشقیمون....میخام برم دکتر بپرسم اسم این بیماری چیه؟

|+| نوشته شده توسط ح. در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393  |
 دلم تنگ ست

اینروزها دلم تنگ است برای سلول انفرادی اطلاعات،برای بازجوییهای طولانی،برای حرف زدن های بی باکانه،برای شکنجه های بی رحمانه ،برای پرونده های بایگانی شده ام
انگار سرم سنگینی میکند برای حرفهای در گلو مانده ام،
اینروزها باروتی شده ام که شعله ای را به انتظار نشسته ست
دلم تنگ است برای روزهای شکنجه و به خود بالیدن ها و احساسی غریب
برای روزهای مصاحبه تلفنی رادیو فردا و بی بی سی و خبر جنوب
انگار از خودم دور افتاده ام،انگلی شده ام که شبها را تا بوق سگ سریال ترکی میبیند و صبح ها بخاطر غم نان،روزمرگی میکند
مرا چه شده ست؟

|+| نوشته شده توسط ح. در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393  |
 سرگردان

"حامد" نامم عربی ست ،کونیه ام هم عربی ،من مسلمان زاده ام،مادرم پروین ست زادگاهش بشنیغان ، نامی یهودی و مسلمانان به آن جهود(جود) میگویند،پدرم حسن ،پدر بزرگم بهرام ، وارث دین زرتشت،از ترس کشته شدنش170 سال پیش(قیام عبدالرضا خان) مسلمان شد،و من سرگردان،بین سه راه مانده ام و در عصری زندگی میکنم که با سهراب فال میگیرم و بودا را دوست میدارم.....

|+| نوشته شده توسط ح. در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393  |
 سفرنامه ترکیه

این خاطره سفرمون به استانبول ترکیه ست ،امیدوارم بتونید استفاده ببرید و حتما یه سفر برید چون واقعا قشنگ و لذت بخشه

الان ساعت یک شبه ،هتل( گرین هیل) استانبول،الی خوابیده و من خوابم نمی یاد،تصمیم گرفتم کل سفر استانبول رو بنویسم تا شاید تجربه ما بدرد یکی بخوره ،آخه قبل سفر کلی توی اینترنت چرخ زدم اما اون چیزا اینجا و الان زیاد بدردم نخورده ،پس من مینویسم تا هموطنام بتونن استفاده کنن و و وقتی اومدن اینجا لاقل یه خدا بیامرزی به پدر مادرمون بدن و هم اینکه ثبت یه خاطره ست،خاطره استانبول یا همون قسطنطنیه خودمون که توی تاریخ اول راهنماییمون بود و. من کلی زبونم میگرفت که بگم قسطنطنیه

قبل از اینکه بقیشو بگم چند تا نکته:اول اینکه هدف از سفرتونو باید مشخص کنید؟تاریخی؟طبیعت؟خرید؟یا...

و اینکه ما فقط برای استراحت رفتیم نه خرید و....

و خیلی از جاهایی که ما رفتیم کلیه،یعنی بیای استانبول و نری اینجاها ،اصلن سفرت معنی نداره ،مث اینکه بری شیراز و حافظ نری یا تخت جمشیدو نبینی

و دوم:سعی میکنم واضح توضیح بدم تا کسایی که بار اولشونه و میخان برن سفر استانبول،یه نوشته کاملی باشه،یه سفرنامه کامل از استانبول ترکیه

ماهها بود خسته از تکرار دیدن در و دیوارخونه و تکرار همیشگی روزهای خسته کننده بد جور آزارم میداد،با الخره تصمیم گرفتیم بریم سفر،من و الی

در و دیوار شهر پر بود از تبلیغات کیش

رفتم تا بلیط کیش بگیرم اما نوبت ما که رسید تموم شد و اینجوری شد که تصمیم گرفتیم تو اوج زمستون بریم استانبول

از تو سایت تورهای لحظه آخری،با آژانس خلبان تماس گرفتم و یه خانمی پاسخگوی ما بودن،خانم پایکاری

خداییش خیلی زحمت کشید و تمام سعیشو کرد تا اون چیزایی که ما میخاستیم بشه،یعنی هتل گلدن هیل و روزای رفت و برگشتمون

از توی سایت این هتلو انتخاب کردم ،عکساش که بد نبود،گفتن یه هتل چهار ستاره تاپ ،و تو سایتم اینو زده بود

و سفر ما شد روز بیستم دی نود ویک ،یه سفر پنج شب و شش روزه استانبول

شب ساعت دوازده از یزد حرکت کردیم بسمت فرودگاه امام ،ساعت پنج اینا رسیدیم و پرواز ساعت هفت و نیم

با ایران ایر راه افتادیم و بعد از سه ساعت رسیدیم استانبول،ساعت ترکیه حدود یک ساعت و نیم با ما اختلاف داره یعنی عقبتره

عجب اتفاقی؟یه برف ناز اومده بود و یه روز سرد برفی

به هر حال از طرف سفیران تراول اومدن دنبالمون

یه آقایی که خودشو محسن معرفی کرد و یه برگه داد به ما و برنامه هایی که قرار بود اجرا کنن

تجربه سفرهای قبلی اینجاها بدرد آدم میخوره و این شعر که میگه:بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

از اونجا که توی تور مالزی حسابی زده بودن به پاچمون ،فقط برگه رو گرفتم و سیم کارت تلفن و یه کارت که مال سفیران تراول بود و ظاهرا با این کارت یه جاهایی که استفاده میکردی تخفیف میدادن،البته جاهایی که خودشون معرفی میکردن مثل رستوران نایب و تخفیف تورهای خودشون

و اینکه توی کارت سفارش کرده قبل از سفر حتما از سایت سفیران تراول دیدن کنید

به هر حال روز اول اونقد خسته بودیم که تا غروب خوابیدیم

عصر زدیم بیرون تا اطراف هتل رو ببینیم و یه چرخی بزنیم ببیبیم این استانبول چه خبره؟

هتل ما توی منطقه فندیک زاده یا فندقی زاده بود(هست)

یه نکته:اصلا مهم نیست هتلتون کجا باشه؟اینجا هر جا بخای بری خیلی راحته با بهترین راهها که توضیح میدم

اول اینکه برین یه استانبول کارت از دکه های روزنامه فروشی بخرین ،حتما این کارو بکنین مثل کارت تلفن میمونه،این کارت شما میتونین شارژش کنین توی همون دکه ها و انواع مختلف داره با مدت زمان مختلف ،با این کارت میتونین سوار اتوبوس،مترو،تراموا و...بشین و هزینش هم یک لیر کمتره ،یعنی هر بار سوار اتوبوس بشین و سه لیر باشه با این کارت دو لیر ازتون کم میشه ،و همینطور مترو و تراموا

تراموا همون متروی روی زمینه،یعنی بجای اینکه از زیر بره ،قشنگ از روی زمین ومسیرای داخل شهر بدون ترافیک رد میشه ،راستش من فک نکنم تو ایران جایی تراموا داشته باشه ،شاید جدیدا مشهد

راستش خودم اولین بار بود که میدیدم و سوار میشدم ،تو کشورای دیگه هم که رفتم ندیدم

استانبول کارت که خریدین،بعد که مسافرتتون تموم شد ،میبرین همون دکه ها و پولشو پس میگیرین ،یعنی پول کارتو،و فقط میمونه شارژایی که کردین و استفاده شده و کلی هم بنفعتون،بدون اینکه بخاین هر بار یک لیر اضافه بدین ،

تو این مدت ما اصلا از تاکسی استفاده نکردیم،آخه شنیده بودم خیلی بی انصافن و تا بتونن کلاه میزارن سرت،خداییش هم اصلا نیازی به تاکسی پیدا نکردیم و اصلا هم معطل نشدیم،حمل و نقل عمومیش عالی بود،و پیشنهاد میکنم سعی کنید با اتوبوس یا تراموا استفاده کنین چون خیلی راحتتره

ظاهرا اینجا ستاره های هتل رو هوا میزنن،اصلا قابل مقایسه با هتل های چهار ستاره ای که قبلا توی گرند سیزن مالزی،رویال سنگاپور، یوروپ آذربایجان،لارج وال شانگهای ،اف آنتالیا ،رفته بودم نبود

یا حتی قابل مقایسه با دو ستاره ای که توی تایلند هم بودیم نبود(هتل بیلمارین پاتایا)

و اینکه توی اتاقهاشم اصلا هیچی نیست،نه چایی ساز نه ....

دم دمای مسافرتمون برادر خانمم به الی یه هیتر داده بود و گفته بود که ببر،بدردت میخوره(اونا اردیبهشت اومده بودن)

خداییش خیلی خوب بود،ظهرا بیرون غذا میخوردیم و شبا با هیتر غذاهای آماده ای که کنسروی بودن و از ایران توی فروشگاه رفاه خریده بودم رو گرم میکردیم ومیخوردیم،خیلی هم حال میداد

پس وسایل لازم برای سفر:نون خشک خوشمزه تنوری،کنسرو و غذاهای آماده به تعداد لازم،هیتر،تنقلات مثل تخمه،پسته،گردو،چای،قند،چیپس،پفک و..

و اونایی که سیگارین،حتما با خودشون بیارن که اینجا قیمت سیگار خیلیه،یه پاکت وینستون 7:50 لیره

ماربارو 9 لیر و...

الان همه میگن طرف سیگاریه؟(مهم نیست چی فک کنین فقط وقتی اومدین یاد حرفام میفتین و میگین دمش گرم،خدا بیامرزه امواتش که بهمون گفت وکلی انرژی مثبت ،تلپاتی بهم میدین)

اینا که گفتم رو بیارین،حتما بیارین آخه خیلی زور داره ،قیمتای اینجا خیلی زیاده،من که زورم گرفت خیلی

توی ایران کلی ارزونتره واینجا باید الکی پول بدی،چرا نگم تا هموطنام ضرر کنن و مفت مفت پول بره توی جیب اینا؟

به هر حال ما هیتر آوردیم اما روز سوم که رفتیم صبحانه ،الی هیترو از دید خارج نکرده بود و نظافت چی اومده بود و برده بود و به پذیرش تحویل داد و اونا هم به ما پس ندادن

اول خواست منو تحقیر کنه که تو هیتر آوردی و کار زشتی کردی و منم پاسپورتمو نشونش دادم و گفتم این همه کشور رفتم اما توی هیچ هتلی ندیدم چایی ساز نباشه؟امکانات نداشته باشه و کلی چیزای دیگه که طرف ادعا نکنه و اونم قبول کرد اما بهونه آورد که ممکنه آتش سوزی بشه و من نمیتونم پس بدم و من بیخیال شدم

اونقد خوراکی آوردیم که مهم نیست

ولی شما حتما هیتر بیارین و بعد اینکه نبیننش که نگیرن ازتون و اینکه ضایع نشه،میتونین بزارین توی گاوصندوق اتاقتون

هیتر همون وسیله برقیه که مثل بخاری برقی میمونه و گرمای زیادی داره(اوکی؟خداییش من چه آدم خوبی هستما،همه چیزو باید قشنگ جا بندازم تا یه وقت ابهام پیش نیاد و این از خاصیت معلمیه)پیامبرهم میگه زکات علم،آموزشه

یه نکته مهم:حتما وقتی میرید خرید میکنید سعی کنید بیشتر خریداتونو از یه جا انجام بدین،چون به ازای هر صد لیره ای که انجام میدید و فاکتور یا " تکس فری "میگیرین تو فرودگاه 8 درصد تا هجده درصد پولتونو برمیگردونن،پس حتما فاکتور یادتون نره و همون اول بگین تکس فری میده یا نه؟

یه چیز دیگه اینکه اگه تخفیف میخاین بگیرین حتما بگین:اینگیریم یا به انگلیسی دیس کانت

حالا یه خاطره تعریف کنم خستگیمون بپره:

کنار هتل گلدن هیل یه رستوران هست که اسمش ایتالیانو هست،یه شب(شب سوم،یعنی الان که دارم اینا رو مینویسم) با الی که بارون میومد تصمیم گرفتیم بریم قدم بزنیم ،از قضا رفتیم اونچا

از در که تو رفتم حس بدی بهم دست داد،چند زن عجیب اونجا بودن،هیکلی و ...

دو تا چای سفارش دادیم،حس ششمم گفت که اینجا روسپی خونه هست،احمقی کردم و به الی گفتم،اونم با لبخند مسخره ای گفت چقد بدبینی تو؟یه دفعه این زنا شروع به صحبت کردن،وای اونقد صداشون کلفت بود که یه لحظه الی گفت:وای حامد ،من میترسم،اینجا کجاست؟به زنا نگاه کردم،غیر عادی بودن،خیلی غیر عادی و سیگار میکشیدن

تعدادشون زیاد بود ،به الی گفتم سریع پاشو بریم،اما ما سفارش داده بودیم و باید میموندیم

جلوی در زنه بهم گفت:کجا؟گفتم ما میخایم زیر بارون چایی بخوریم،از در که خارج شدیم داخلو نگاه کردم،آره اینجا یه کافه رستوران مخصوص زنای دو جنسه و روسپی بود که اکثرا هم دو جنسه بودن

به الی گفتم چایی رو نخوره،و منم ادای چایی خوردنو در آوردم و رفتم ریختم تو گلدونا

همون دم در 4 لیر دادم به گارسون و سریع زدم بیرون

پیاده که قدم میزدیم متوجه شدم انگار آخر شبا این زنای خراب اونحا قدم میزنن و منتظر...

حس فضولیم گل کرد و از پذیرش پرسیدم و اون گفت:خوب کردی چیزی نخوردی و اینا مریضن و از این حرفا

خاطره قشنگی شده بود،جالب اینکه ماشین پلیس بیرون رستوران وایساده بود و مرتب به داخل نگاه میکردن،شاید اگه این پلیسا نبودن یه بلایی سرمون میومد،آخه وقتی داشتیم میرفتیم توی این ایتالیانو ،یکی از این زنا بهم چشمک زد،تعجب کردم چرا این حرکتو زد؟بعد متوجه شدم که نقشه ها داشتن برامون....

شایدم از ترس خوابم نمیبره و دارم اینا رو مینویسم

به هر حال،شب اول فقط دور و بر هتل قدم زدیم و پول چنج کردیم و یه کم خوراکی های اونجایی خریدیم و برگشتیم اتاق و من یه نقشه تهیه کردم (تو هتل ها معمولا نقشه دارن که مجانیه)و از روی برنامه ای که به ما داده بودن تا ببرنمون و بگردونن،همه جاها را کشف کردم تا خودمون با یک دهم اون قیمتا بریم و بگردیم

برنامه لیدر تور اینجوری بود:

1-تور جزیره بیوک آدا:سفر با کشتی عمومی به بزرگترین جزیره مارمارا،گشت در جزیره و کالسکه سواری(نفری هفتاد دلار)یعنی با دلار سه هزار تومن چیزی نزدیک به دویستو ده هزار تومن برای هر نفر

2-تور کشتی بسفر:گذری بین قاره اروپا و آسیا با کشتی اختصاصی و مشاهده آثار تاریخی در کناره های تنگه بسفر (نفری هفتاد دلار)

3-تور موزه پاناروما و آکواریوم و سلیمانیه (نفری پنجاه دلار)

4-شبهای ترک:برنامه رقص عربی و ترکی و...(هفتاد دلار)

اینا برنامه های اون تور بود که ثبت نام میکرد و حالا من میخام یکی یکی بگم و توضیح بدم که اینا رو چطور باید رفت که هر کدوم ده دلار هم نمیشه و الکی جو گیر نشین برین تورها رو ثبت نام کنین و بعدش بفهمین که چه کلاهی رفته سرتون،من و ال همه این جاها رو رفتیم و کلی بیشتر گشتیم و کل هزینمون هم بیست دلار نشد)

کنار میدون ایمینینو….

این داستان ادامه دارد....

|+| نوشته شده توسط ح. در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393  |
 اولین درس استادی

سال 88 اولین بار بود که رفتم دانشگاه درس بدم،واحدی بنام ".... "
کتاب اون درسو پیدا نکردم که ببینم اصلا چی هست؟بهر حال رفتم
بعد از پنج شش دقیقه که چرت و پرت گفتم،کتاب یکی از دخترا رو گرفتم ببینم مبحث درسا چیه تا درسو شروع کنم
لامصب خیلی کتابه کلفت بود و یه جای کتاب چشمم خورد به اسم "هیتلر"
کتابو بستم و گفتم خوب از هیتلر چی میدونید و از کدوم مکتب ایده گرفت؟
شروع کردم از اول کلاس،شما خانوم از هیتلر چی میدونی؟
یکی یکی جواب دانشجوهای سال سوم رشته انسانی خیلی باحال بود،مثلا:
-هیتلر جایی بود که امام خمینی رو تبعید کردن اونجا و تحت تاثیر علمای نجف بوده
-هیتلر:کسی که قاره آسیا رو کشف کرد و از روی نقشه ها ی هواشناسی فهمید
-هیتلر:اولین فضانورد نبود استاد؟
-هیتلر:اسم دانشمند مکتب نروژه
-هیتلر:اسم یه سیاره ست و تحت تاثیر خورشیده
اصلا مونده بودم بخندم،فحش بدم،بزنم تو سرشون ....
اینجا بود که داشتم فک میکردم وقتی استادشون منم ،دیگه این اسکلا تقصیر ندارن که
یه حس بد جنسی تو وجودم قلقلکم می کرد و یه دفعه گفتم:احسنت داری به جواب نزدیک میشین
خوب هیتلر نزدیک کدوم سیاره ست؟بعد از یه ساعت که فیلمشون کردم و حسابی کیف کرده بودم از این اسکل بازیا
نیم ساعتی نصیحتشون کردم و از هیتلر براشون گفتم
شب که رفتم خونه و تو اینترنت سرچ کردم،فهمیدم همه اون چیزایی که گفته بودم بیشترش اشتباه بوده و مربوط به برتراند راسل بوده
واقعا که دم همه گرم و خسته نباشن...

|+| نوشته شده توسط ح. در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393  |
 یاد شیراز...

سلام دوستان نازنین
امان از روزگار و خاطرات شیرین گذشته....
امشب داشتم نگاهی به وسایل قدیمی مینداختم که چشمم خورد به یه نوار ویدیویی که روش نوشته بود"شیراز بهمن 81" یعنی 11 سال پیش....
خیلی برام جالب شد تا ببینم چیه...با هزاران زحمت یک دستگاه ویدیو پیدا کردم و با اشتیاقی زیاد و چشمایی یکم خیس دیدم....
جاتون خالی..واقعا دیدنی بود...فیلم خوابگاه.دانشکده.شیراز.اردو انجمن اسلامی.بچه های شاد و دوست داشتنی(دخترا و پسرا) و....
خیلی خیلی زیاد باحاله...بقول شیرازیا جاتون سبز کاکو...

|+| نوشته شده توسط ح. در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393  |
 صورت ارزوهایم

  1. Photo

|+| نوشته شده توسط ح. در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393  |
 بیا برگردیم...

این شعر زیبا اثر دکتر ضیا،رییس کاخ جوانان زمان شاه و معاون نخست وزیر هویدا میباشد،که

اصالتن یزدی هستن و در زمان انقلاب مدتی زندان بود و...


بیابرگردیم



.
Photo: ‎بیابرگردیم‎
  • .

|+| نوشته شده توسط ح. در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393  |
 شرق
این خاطره زمانیکه رفتیم ولایات شرق

salam
emshab havas kardim berim disco

ye taxi gereftim bad az ye saat maro piyade karde ,hala fahmidim maro avorde sakhtemone "tisco"

inam az shanse mast dige

|+| نوشته شده توسط ح. در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393  |
 حافظ..
سال 79 که دانشگاه شیراز قبول شدم،یه اردو گذاشتن برامون ،بعد از همه میپرسیدن که رتبتون چند بوده و از کجا اومدینو چرا شیراز؟
نوبت من شد
منم گفتم که حافظ شیرازی ازم دعوت کرد که بیام شیراز،منم قبول کردم دعوتشو و اومدم
بعد شروع کردم براشون تعریف کردن که یه شب که خوابیده بودم توی خوابم حافظ رو دیدم و ازم خواست که بیام شیراز
بعد که شیراز قبول شدم و اومدم حافظ اومد توی خوابم و این شعرو تقدیم کرد به من:

بیامد دلارامی از میبدم ===== پریشانو آشفته از می بدم
و.....بقیه شعر
همه کفشون بریده بود و تا مدتها میومدن من براشون فال حافظ بگیرم و یه جورایی براشون پارتی بازی کنم،یادش بخیر جوونی هم عالمی داشت...

|+| نوشته شده توسط ح. در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393  |
 مسجد زیرک...
امروز با سید حامد آقایی راه افتادیم ،بریم تا عمق فاجعه مسجد بابک یا وهاب محله فیروز آباد رو که هفته پیش خراب کردند رو ببینیم،همون مسجدی که خراب کردنش توی بی بی سی و من و تو سرو صدا کرد و باعث برکناری معاون فرماندار شد
کوچه کنار تریکو کویتی یه پیچ زدیم ،مسجد آخوند رو رد کردیم تا به میدون رسیدیم،یه بنر زده بودند:محل احداث مکتب القرآن
و خرابه هایی که زار میزدند،کوچه پس کوچه هارو قدم زدیم،آب انبار قدمت صفوی پر بود از آشغال،حمام قدیمی مخروبه و....
تو راه بازگشت حامد میگفت:هنوز قلعه مهرجرد رو نتونسته ببینه چون همیشه بسته بوده،و منم به این فک میکردم که خدارو شکر بعد از سالها باز برگشتم به شهر مادریم،خیلی جاهاست که ندیدم مث قلعه انگلیسیها و مسجد زیرک و....
چند سال پیش که رفتم باکو(آذربایجان)،تو هواپیمای ترکی که نشسته بودیم مرتب از جاهای تاریخی آذربایجان میگفتند و کلی مانور میدادند
خوشحال بودم که سفرمون یه هفته ایه،و کلی جای دیدنی و تاریخی باید ببینیم
تو این یه هفته فقط از هتل گرند یوروپ سوار خط 73 میشدیم تا محله گیز گالاسی (قلعه دختر)و والسلام
باکوی دیدنی با اون همه تبلیغات ،فقط همون محله بود که ما تو نیم ساعت دیدیم و عکس گرفتیم و تازه ناهار هم خوردیم
یعنی فقط جلوی میبد ما سوسک بود این باکو،ما هم یه هفته مث خل و چلا میرفتیم لب ساحل و دراز میکشیدیم رو چمنا
آخه دیگه جایی نبود که بریم،باکو همین بود
حیف،حیف و هزار حیف که میبد ما باید روی فکر بی لیاقتانی بچرخه که دستور تخریب بنای هفت صد ساله رو بدن
یا حق

|+| نوشته شده توسط ح. در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393  |
 ای روزگار
Photo

|+| نوشته شده توسط ح. در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393  |
 محمد نصیری...
یکسال پیش دقیقا تو همچین روزی بود،اصلا حوصله تلفن جواب داشتن رو نداشتم و دوستان میبدی مرتب تماس میگرفتن،نزدیکای غروب یه اس ام اس اومد از جواد رحمانی که نوشته بود"چند بار تماس گرفتم اما جواب ندادی،حالتو درک میکنم و بهت تسلیت میگم،میبد محمد نصیری رو از دست داد"
خشک شدم ،اشک همینجوری از صورتم میومد پایین،تمام خاطرات محمد از سال 75 که باهاش دوست شده بودم تا اون موقع از مغزم میگذشت ،خاطرات خونه حزن آلود،حرفهای همیشگی غم،و مردی که از درون شکسته بود اما اونقدر دوست داشتنی که باورم نمیشد دیگه نیست ،کسی که نه سال از بهترین دوران زندگیشو پشت میله های اسارت گذرونده بود ،تنها کسی که تو زندگیم مثل مادرم بی کلک بود ،تنها کسی که بهش میگفتم "رفیق جون جونی"،تنها کسی که تمام رازهای زندگی منو میدونست،تنها کسی که سالهای غربت دانشگاه بهم تلفن میزد،تنها کسی که دلش برام تنگ میشد،تنها کسی که عاشقانه می پرستیدمش،تنها کسی که بهش افتخار میکردم،و....
باورم نمیشد رفتنشو و هنوز بعد از یکسال هظمش برام خیلی سخته،اما چه میشه کرد که رسم دنیا همینه
این داغ بدترین اتفاق زندگیم بود که تا مدتها دست و دلم به هیچ کاری نمیرفت،خیلی وقتها که ناخوداگاه اشک از چشمام میاد پایین و الیک میبینه بهم میگه باز یاد محمد نصیری افتادی؟و این آهنگ که همیشه با صدای غم گرفتش برام میخوند:
دلم گرفت از آسمون ،هم از زمین هم از زمون *****ای زندگی لعنتی،این زندگیم چقد غمه
خدا رحمتش کنه و برای شادی روحش فاتحه مع الصلوات


Photo: ‎یکسال پیش دقیقا تو همچین روزی بود،اصلا حوصله تلفن جواب داشتن رو نداشتم و  دوستان میبدی مرتب تماس میگرفتن،نزدیکای غروب یه اس ام اس اومد از جواد رحمانی که نوشته بود

|+| نوشته شده توسط ح. در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393  |
 مرگ دور نیست....
امروز آقای حکیمی معاون بانک صادرات مدرس رو دیدم ،خیلی گرفته بود ،مث همیشه اومدم یه چی بهش بگم بخندیم که،تا صورتشو دیدم انگار تموم غم های دنیا توش موج میزد،گفت:امیر وزیریان پسر خالش بوده،بهش تسلیت گفتم...
یاد دوسال پیش افتادم که سر سه راه هفت تیر،دو تا موتوری که دبیرستانی بودند و بلند بلند میگفتن و میخندیدن،یه دفعه فرمون موتورها به هم گیر کرد و خوردند زمین و همون لحظه اتوبوس خط واحد از روی سر یکیشون رد شد
کنار خیابون ایستاده بودم که این دو تا موتوری رد شن تا برم اونطرف،صدای منفجر شدن سر،یه دفعه انگار یه ترکش خورد به بدنم،از جا کنده شدم،جسدی که داشت جون میکند،مغزی که متلاشی شده بود و...
صحنه وحشتناکی بود،و من تا چند روز حالت تهوع داشتم و به این فک میکردم که"مرگ دور نیست"

|+| نوشته شده توسط ح. در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393  |
 

هی ....، ما اینیم دیگه....هر جور راحتی

(دوستان به دل نگیرن،منظور تنها یه نفره که فک میکنه ....)

Photo: ‎هی ، ما اینیم دیگه....هر جور راحتی

(دوستان به دل نگیرن،منظور تنها یه نفره که فک میکنه ....)‎

|+| نوشته شده توسط ح. در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393  |
 

ایمیلمو باز کردم،بهترین خبر تو این چند ساله بود،حسابی خوشحال شدم،بعد اون همه دوندگی که دفتر شعرمو چاپ کنم و ارشاد مجوز نداد و فرستادن ممیزی و ....ناشر پشیمون شد از چاپ،و در اوج بیخیال شدن از انتشار و بازگوی یه فکر آشفته ....
داریوش یکی از شعرامو انتخاب کرده که بخونه،یعنی تو ....عروسیه ها
و یه فرمی که شبیه اجازه نامه هست برام فرستاده که امضا کنم و بفرستم تا کار شروع شه
همیشه عاشق داریوش بودم و حالا دیگه.....

و این شعر تقدیم به ممیزی وزارت ارشاد :

سیصد گل سرخ،یک گل نصرانی
مارا ز سر بریده می ترسانی؟
ما گر ز سر بریده میترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

Photo: ‎ایمیلمو باز کردم،بهترین خبر تو این چند ساله بود،حسابی خوشحال شدم،بعد اون همه دوندگی که دفتر شعرمو چاپ کنم و ارشاد مجوز نداد و فرستادن ممیزی و ....ناشر پشیمون شد از چاپ،و در اوج بیخیال شدن از انتشار و بازگوی یه فکر آشفته ....
داریوش یکی از شعرامو انتخاب کرده که بخونه،یعنی تو ....عروسیه ها
و یه فرمی که شبیه اجازه نامه هست  برام فرستاده که امضا کنم و بفرستم تا کار شروع شه
همیشه عاشق داریوش بودم و حالا دیگه.....
 
و این شعر تقدیم به ممیزی وزارت ارشاد :

سیصد گل سرخ،یک گل نصرانی
مارا ز سر بریده می ترسانی؟
ما گر ز سر بریده میترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم‎

|+| نوشته شده توسط ح. در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393  |
 

این هم شعری از مولانا،تقدیم به همه دوستای گلم


Photo: ‎این هم شعری از مولانا،تقدیم به همه دوستای گلم‎

|+| نوشته شده توسط ح. در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393  |
 سیگار...

هوس سيگار كردم. ابلهانه بود. سالها بود سيگار نميكشيدم. بله اما حالا دلم ميخواست، زندگي همين است. اراده راسخ تان را در ترك سيگار تحسين ميكنيد و بعد يك صبح سرد زمستان تصميم ميگيريد چهار كيلومتر پياده برويد تا يك پاكت سيگار بخريد، مردي را دوست داريد از او دو بچه داريد و يك صبح زمستاني در ميابيد كه او خواهد رفت چون زن ديگري را دوست دارد.

آنا گاوالدا | من او را دوست داشتم | الهام دارچینیان | 
Photo: ‎هوس سيگار كردم. ابلهانه بود. سالها بود سيگار نميكشيدم. بله اما حالا دلم ميخواست، زندگي همين است. اراده راسخ تان را در ترك سيگار تحسين ميكنيد و بعد يك صبح سرد زمستان تصميم ميگيريد چهار كيلومتر پياده برويد تا يك پاكت سيگار بخريد، مردي را دوست  داريد از او دو بچه داريد و يك صبح زمستاني در ميابيد كه او خواهد رفت چون زن ديگري را دوست دارد.

 آنا گاوالدا | من او را دوست داشتم | الهام دارچینیان | کافه کتاب‎

|+| نوشته شده توسط ح. در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393  |
 دکتر باستانی پاریزی
امروز سه شنبه 5 فروردین ،دکتر باستانی پاریزی بدرود حیات گفتند،روحش شاد
و یه خاطره از استاد گرانقدر:سال هشتاد با پدر راهی تهران شدیم و از آنجا سری به دانشگاه تهران زدیم،بعد پدر گفت:میخام یه سر به اساتید راهنما و مشاور زمان دکتریم بزنم ،توام بیا بریم،یکی یکی اساتید رو دیدیم ،دکتر اسلامی ندوشن،خانوم اتحادیه ودکتر شیرین بیانی...تا اینکه رفتیم پیش دکتر باستانی پاریزی
زنگ زد برامون چایی آوردن و با پدر صحبت کردن و یه دفعه رو کرد طرف من و گفت:شما چیکار میکنید؟دانشجویی؟
-بله استاد
باریکلا،خوب چه رشته ای میخونی؟
همون لحظه بودکه فک میکردم و با خودم میگفتم:خاک بر سرت یه رشته درست و حسابی هم نرفتی که آبرو داری کنی
و با اکراه گفتم:خاکشناسی میخونم استاد
صدای رسای استاد بلند شد که میگفت:آفرین،آفرین،تاریخ نشون داده شما یزدیها خیلی زرنگ هستید،نمونه شم شما،خاک رو آجر میکنید و به ما کرمونیها میفروشید
و صدای خنده استاد و ما و...
یادش گرامی
Photo: ‎امروز سه شنبه 5 فروردین ،دکتر باستانی پاریزی بدرود حیات گفتند،روحش شاد
و یه خاطره از استاد گرانقدر:سال هشتاد با پدر راهی تهران شدیم و از آنجا سری به دانشگاه تهران زدیم،بعد پدر گفت:میخام یه سر به اساتید راهنما و مشاور زمان دکتریم بزنم ،توام بیا بریم،یکی یکی اساتید رو دیدیم ،دکتر اسلامی ندوشن،خانوم اتحادیه و...تا اینکه رفتیم پیش دکتر باستانی پاریزی
زنگ زد برامون چایی آوردن و با پدر صحبت کردن و یه دفعه رو کرد طرف من و گفت:شما چیکار میکنید؟دانشجویی؟
-بله استاد
باریکلا،خوب چه رشته ای میخونی؟
همون لحظه بودکه فک میکردم و با خودم میگفتم:خاک بر سرت یه رشته درست و حسابی هم نرفتی که آبرو داری کنی
و با اکراه گفتم:خاکشناسی میخونم استاد
صدای رسای استاد بلند شد که میگفت:آفرین،آفرین،تاریخ نشون داده شما یزدیها خیلی زرنگ هستید،نمونه شم شما،خاک رو آجر میکنید و به ما کرمونیها میفروشید
و صدای خنده استاد و ما و...
یادش گرامی‎

|+| نوشته شده توسط ح. در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393  |
 سی سه سال گذشت
امروز سی و سه ساله شدم

به همین سرعت گذشت ،نمیدونم چی باید بگم اما از امروز باز دوباره مینویسم

بیست و یکم اسفند

مهدی یوسفی،بابا،صمد لر،هادی ترک،الی تبریک گفتند

ومن باز احساس همیشگی پوچی....

رفتیم مهنور و چشمک...

|+| نوشته شده توسط ح. در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391  |
 ده سال
 

نمی دونم چی باید بگم میدونم امروز عید فطر بود و یه روز خسته کننده

کلی با حاج رمضون حال کرده بودیم که تموم شد

یادم افتاد ده سال قبل بود که نتایج دانشگاه اومد ون راهی شیراز شدم

بعد از ده سال هفته پیش که هادی اینا رو دیدم کلی نشستیم از اون روزا برا هم گفتیم اما همه انگار خیلی بزرگ شده بودیم

به همه اون کارایی که کرده بودیم می خندیدیم

به سوتیهاُبچه هاُعاشق شدنهاُتا صبح بیدار موندنها و....

کلی گفتیم و خندیدیمو ناراحت شدیم غافل از اون که ده سال از آشناییمون گذشت ده سال

و می گذرد

همه چیز رو به زوال است حتی تو...

(نمی دونم چرا اینجا نوشتم اشتباه شد....)

|+| نوشته شده توسط ح. در شنبه بیستم شهریور 1389  |
 گل گلدون من
 

باز نگام افتاد به اون قاب کاشی رو دیوار اتاقم و بی اختیار برای هزارمین بار خوندمش

گل گلدون من....

و آهنگ دوست داشتنی من

روزای رفته خداحافظ....

 =============================

گل گلدون من شکسته در باد

تو بيا تا دلم نکرده فرياد

گل شب بو ديگه شب بو نميده

کي گل شب بو رو از شاخه چيده

گوشهء آسمون پر رنگين گمون

من مثل تاريکي تو مثل مهتاب

اگه باد از سر زلف تو نگذره

من ميرم گم ميشم تو جنگل خواب

گل گلدون من ماه ايوون من

از تو تنها شدم چو ماهي از آب

گل هر آرزو رفته از رنگ و بو

من شدم رودخونه دلم يه مرداب

آسمون آبي ميشه

اما گل خورشيد

رو شاخه هاي بيد

دلش ميگيره

دره مهتابي ميشه

اما گل مهتاب

از برکه هاي آب

بالا نميره

تو که دست تکون ميدي

به ستاره جون ميدي

ميشکفه گل از گل باغ

وقتي چشمات هم مياد

دو ستاره کم مياد

ميسوزه شقايق از داغ

گل گلدون من ماه ايوون من

از تو تنها شدم چو ماهي از آب

گل هر آرزو رفته از رنگ و بو

من شدم رودخونه دلم يه مرداب

گل گلدون من شکسته در باد

تو بيا تا دلم نکرده فرياد

گل شب بو ديگه شب بو نميده

کي گل شب بو رو از شاخه چيده

گوشهء آسمون پر رنگين گمون

من مثل تاريکي تو مثل مهتاب

اگه باد از سر زلف تو نگذره

من ميرم گم ميشم تو جنگل خواب

گل گلدون من ماه ايوون من

از تو تنها شدم چو ماهي از آب

گل هر آرزو رفته از رنگ و بو

من شدم رودخونه دلم يه مرداب

آسمون آبي ميشه

اما گل خورشيد

رو شاخه هاي بيد

دلش ميگيره

دره مهتابي ميشه

اما گل مهتاب

از برکه هاي آب

بالا نميره

تو که دست تکون ميدي

به ستاره جون ميدي

ميشکفه گل از گل باغ

وقتي چشمات هم مياد

دو ستاره کم مياد

ميسوزه شقايق از داغ

گل گلدون من ماه ايوون من

از تو تنها شدم چو ماهي از آب

گل هر آرزو رفته از رنگ و بو

من شدم رودخونه دلم يه مرداب

======================

تمام شد

و بعد می خندی

|+| نوشته شده توسط ح. در دوشنبه چهاردهم تیر 1389  |
 خداحافظ

میخواستم خیلی حرفا رو زده باشم

 

میخواستم خاطره های زیباو تلخ که فراموش میشنو ثبت کنم

میخواستم...

میخواستم...

 

اما این وبلاگ متاسفانه ناخواسته آدرسش افتاد دست کسایی که اصلا دوست ندارم هیچ موقع نه ازشون بدونم نه بشنوم و نه ازم بدونن و بشنون

 

و اینگونه مرگ دفتر خاطره ای فرا می رسد بنام وبلاگ لعنتی

 

و از تمام کسایی که همیشه سر می زدم و سر می زدن حلالیت می طلبم

 

دیدار به قیامت

 

یا حق

 

|+| نوشته شده توسط ح. در یکشنبه نهم خرداد 1389  |
 کبوتر

یادم نمیره هیچ موقع اون شب کذایی که عقد کرد و شب عقدش من روانی شدم و زدم از خوابگاه بیرون اونقد اینور اونور  مث دیوونه ها راه رفتم و گریه کردم که فقط خدا میدونه و مهدی  که تا صبح کنارم نشست و گریه کرد

 

دیشب ممد اومد خونه ام و فهمیدم چقد سخته گریه یه مردو آدم ببینه

 

تا خود صبح گریه کرد و من مث مادرای مهربون فقط بغلش کردم و بوسیدمش و هر چی سعی کردم جلو گریه مو بگیرم نتونستم و مث خودش زار می زدم

 

مادر مهندس خودکشی کرد اونم توی سن شصت و بنج

 

خودشو آتیش زد

 

و ممد تا صبح گریه کردوچقد بد بود که یکی که هفده سال از من بزرگتره اینجور از دنیا گله کنه...

 

الان ساعت هفت صبحه و من دقیقاٌ سی و بنج ساعته که بیدارم و اعصابم به هم ریخته ست ...

و اولین روزیه که من اول صبح اومدم سر کار

بسر خاله زود فهمید که داغونم و با تردید گفت:خدا بد نده،خبری شده رئییس؟

و صدایی خسته بود که گفت؟برو یه بنر تسلیت آماده کن با این جمله ها

 

مرگ بایان کبوتر نیست

مهندس ...مصیبت وارده را به شما تسلیت....

|+| نوشته شده توسط ح. در یکشنبه نهم خرداد 1389  |
 ؟؟؟؟؟؟//
سلام به همه

فعلا پام از نوک انگشت تا ماتحت توی گچه

بای

|+| نوشته شده توسط ح. در سه شنبه چهارم خرداد 1389  |
 تارا

امشب شب عجیبی بود بعد از مدتها کتاب دستکو گذاشتم جلوی خودمو درس خوندم آخه 4 شنبه امتحان دارم

 

بارون اومد و چقدر قشنگ می بارید خاطره ای ندارم از این موقع سال و. بارندگی

 

 وپسر خالم ابوالفضل برام یه قناری هدیه آورد و ساعتها نگاش کردم تا براش اسم بزارم

 

قناری قبلیم اسمش زتا بود و اینو گذاشتم  تارا(اسم دخترمو گذاشتم روش؟؟؟؟)

 

و چه جالب بود که وقتی آهنگای داریوشو براش میذاشتم غمگین می شد و با آهنگای شاد می رقصید

 

و بهترین هدیه این موقعها همین بود تا از تنهایی کمی فاصله بگیرم

 

و دلم از همیشه مطمئن تره چون جدیدا رفتم.....

 


 

|+| نوشته شده توسط ح. در جمعه بیست و هفتم فروردین 1389  |
 شعری برای...
ادمی حاصل یک شهوت تلخ، لذت خام يك هوس کور
حد فاصل در آميختن
دو عطر تند و گس

آن دو بود يك شدن
مثل يك راز
يك راز رسوا ، رسوایی پر شور

هيچ ندانستند چه كردند
پاره اي گنديده
در گنداب خون سرشتند
ای دریغ !

ای دریغ که آنچه گنديد آب نبود
معصوم دلي بود
كه پس از چند ماه به تپيدن رسيد

 

از وبلاگ یلدا       http://shabeyalda1360.blogfa.com

 

عاشق نیستم .. اما
در اين بي نهايت شب همه چيز وارونه است جز وارونگي زندگيم

شب سياهتر ميشود ومن بيدارتر
غريب نيست اين حس ، که همان رسم هميشگي وارونگي زندگيم است.
حالا کم کم آسمان را از رو بردم.دارد سپيده ميزند

|+| نوشته شده توسط ح. در شنبه چهاردهم فروردین 1389  |
 سیزده بدر 89

امروز سیزده نوروز 89

 

جواد یه سی دی فیلم از گذشته ها برام آورد،فیلما که نگاه می کردم یکیش سیزده بدر دو سال پیش بود که با هادی ترک و حسین لر و امام و جواد رفته بودیم روستای نصر آباد

 

سیزده بدرارو مرور کردم اما دو سالشو بیشتر یادم نیومد

 

4 سال پیش هم با ابوذر و خانوادش رفته بودیم جهرم اما دیگه یادم نمیاد که نمیاد

 

دو سال اخیر هم با هادی ترک بودیم پارسال هم که با امین جلالی و زینب رفتیم نصر آباد

 

اما امروز کجا می ریم؟

 

جواد گفت زود بخواب تا بریم

 

کجا؟حالا یه جا میریم دو تایی

 

اصلا حسش نیست جایی برم

 

استرس امتحان نوزدهم،کارای عقب افتاده زیاد و ...همش  یه جا شده قوز بالا قوز

 

خستگی این سفر اخیر هم که باعث شده تایم بدنیمون کامل عوض بشه یعنی شبا بیدار و روزا خواب

 

به هر حال یاد چند سال پیش افتادم که .....

 

صبح زود سیزده بدر سر میدون ابوالفضل ایستادم....

 

اما قسمت نشد که برم(نوروز 83 بود انگار)

 

به علت برخی مسائل پیش آمده ......

سیزده بدرتون خوش بگذره

 

 

|+| نوشته شده توسط ح. در جمعه سیزدهم فروردین 1389  |
 
 
بالا