web counter
web counter ...از دلتنگي ها - جمله های ناب
از دلتنگي هایم بخوان
 جمله های ....

وقتي 14/6/86 با امام رفتيم اصفهان.وقتي رفتيم دانشگاه صنعتي،توي آموزش كل ،قسمتي كه مدرك مي دن،يه خانمي نشسته بود با يه اتاق خيلي كوچيك اما با صفا.

 

اتاق پر از شعر و جمله هاي جور وا جور و قشنگ بود،ازش اجازه گرفتم و يكي از برگه هاي اتاقو كندم.

 

تو اون برگه جملات زيادي بود كه من چند تاشو مي نويسم.

 

*كسي كه نتوانست از تولد فرار كند از مرگ هم نمي تواند فرار كند

*كسي كه يك تپه پول دارد ،يك كوه رفيق دارد

*ماه هم تا طلوع نكند نمي درخشد

*اگر دعوت گرگ را قبول كردي سگ هم با خودت ببر

*روزي كه به دنيا آمدم گريستم و هر روز به من ثابت مي شود چرا آن روز گريستم

*دشمن كوچك وجود ندارد

*-در تنوع زندگي است

*در شطرنج ،ابلهان به شاهان از همه نزديكترند

*خان لباس نو بپوشد همه مي گويند مبارك است،گدا بپوشد ،مي پرسند از كجا آورده اي؟

|+| نوشته شده توسط ح. در شنبه پنجم آبان 1386  |
 سخنانی از بزرگان
*مردم بدانید که دنیا خانه ای است فنا شدنی و زوال پذیر  (امام حسین ع)

*کمک تو به ناتوان بهتر از صدقه دادن است(امام رضا ع)

*نفسهای انسان گامهای او بسوی مرگ است(امام علی ع)

*رضایت به مقدرات الهی اندوه را از بین می برد(امام علی ع)

*امروز غنیمت است در حالیکه نمی دانی فردا از آن کیست(امام باقر ع)

*پستی و نا کسی این است که شکر نعمت نکنی(امام حسن ع)

*گلایه کلید گرانباری است ولی گلایه کردن بهتر از کینه توزی ست(امام هادی ع)

*از دست رفتن حاجت بهتر از آن است که از نا الهل طلب کنی(امام علی ع )

*در نعمتهای خدا بیندیشید اما درباره ذات خدا میندیشید(حضرت محمد)

*زمستان بهار مومن است(حضرت محمد)

|+| نوشته شده توسط ح. در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386  |
 

تلخ ترين چيز در اندوه امروزمان ، خاطره شادماني ديروزمان است

 

                                                                                                           جبران خليل جبران

|+| نوشته شده توسط ح. در یکشنبه هفدهم تیر 1386  |
 بیندیش

يه جمله اي سالها روش فكر كردم و يه زماني توي خواب معنيش بهم الهام شد.اين جمله از توي يكي از ترانه هاي ستار شنيدم،دوست دارم نظر تو هم بدونم .

**آنانكه مي پندارند تمامي ميوه ها زماني فرا مي رسند كه توت فرنگي از انگور هيچ نمي داند.

*******************************************

يه جمله ساده تر هم دكتر شريعتي گفته،اينم معنيشو مي خوام از زبون تو بشنوم

 

**من چيستم؟بهت نگاه خاطره آميز يك جنون

 

*************************

نكته خصوصي :عوض اينكه بشيني امتحان پنج شنبه رو بخوني ،داري وقتتو تلف مي كني با اين چرت و پرتا

|+| نوشته شده توسط ح. در سه شنبه پنجم تیر 1386  |
 پیر
در جوانی می پنداشتم شیر شیر است اگر چه پیر است

حال که به پیری رسیدم دانستم پیر پیر است اگرچه شیر است

|+| نوشته شده توسط ح. در یکشنبه سوم تیر 1386  |
 از کتاب ده گفتار
شهید مطهری در کتاب ده گفتار میگه که:

*همیشه برای خود حدی در نظر بگیر و برای دیگران حقی

*انسان سه نوع دوست و سه نوع دشمن دارد:دوستان تو یکی آنکه مستقیما با تو دوست است دومی دوست دوست تو است سومی دشمن دشمن تو است و دشمنان تو عبارتند از آنکه مستقیما با خود تو دشمن است و آنکس که دشمن دوست تو است و آنکس که دوست دشمن تو است(علی ع) 

|+| نوشته شده توسط ح. در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386  |
 بخوان و بیندیش

هر از گاهی تصمیم گرفتم جمله های نابو بنویسم .ناب مثل تو...

 

دانش بي انديشه دام است، و انديشه بي دانش بلا

                                                                 "حكمت هندو"

 

*براي كسي كه شگفت زده خود نيست ، معجزه اي وجود ندارد

 

*گا هي اوقات چيزي را مي يابيم كه هيچگاه به دنبالش نبو ده ايم

                                                                                     "الكساندر فلمينگ"

 

*آفرينش چهره هاي گوناگون يك خداست

                                                        "پائولو كولئو"

 

*ما به مردماني نياز داريم كه به چيزهايي بينديشند كه پيش از اين كسي به آن نينديشيده باشد.

                                                                                                                      "كندي"

|+| نوشته شده توسط ح. در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386  |
 
                                        عشق

 عشق ، تن به فراموشي نمي سپارد مگر يك بار براي هميشه .

جام بلور ، تنها يك بار مي شكند .

مي توان شكسته اش را ، تكه هايش را ، نگه داشت،

اما شكسته هاي جام ، آ‌ن تكه هاي تيز برنده دگر جام نيست .

احتياط بايد كرد .

همه چيز كهنه مي شود و اگر كمي كوتاهي كنيم عشق نيز ...

بهانه ها جاي حس عاشقانه را خوب مي گيرند
|+| نوشته شده توسط ح. در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386  |
 بی صدا
                  

همیشه سخت ها را می خواهیم؛
پر رنگها را می بینیم؛
و صداهای بلند را می شنویم...
غافل از اینکه خوب ها آسان می آیند؛
بی رنگ می مانند؛
وبی صدا می روند...
|+| نوشته شده توسط ح. در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386  |
 مداد سفید

                                                             مداد سفید


               همه  مداد رنگي ها مشغول بودند...

                به جز مداد سفيد...

                هيچ کسي به او کار نمي داد؛

                         همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...

يک شب که مداد رنگي ها، توي سياهي کاغذ گم شده بودند؛

مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد.

و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...

صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او، با هيچ رنگي پر نشد
|+| نوشته شده توسط ح. در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386  |
 نمی دانم

ديشب تصميم گرفتم يه دستي به سر و صورتم بكشم،راه افتادم طرف آرايشگاه پسر عموم.خيلي شلوغ بود.با اون وسواسي كه اون روي سر انجام ميداد دو ساعتي بايد مي نشستم.حوصله روزنامه خوندن هم نداشتم.

يكي از در وارد شد.يه مرد ميانسال ،با كله اي تقريباٌ كچل، و چشاي سبز مايل به آبي.

اومد و كنارم نشست ،نميدونم چي شد كه دو دقيقه نگذشت، كه باب حرف زدن آغاز شد.

زمان زود گذشت و نوبت من شد.مرد حرف مي زد و چه قشنگ صحبت مي كرد .ياد علي خاكپور( كه دامپزشكي 77 بود) ميافتادم كه هميشه بهش ميگفتم عجب صدايي داري.

به هر حال من كه عجله هم داشتم ، ولي منتظر شدم او هم كارش تموم شه.

موقع خدافظي ، بهم گفت :انگار خيلي وقته منو ميشناسه ، و اينكه منو خيلي دوست داره.

ازش پرسيدم چطور منو به خاطر يه با ر ديدن دوست داري.

آهي كشيد و گفت:

زندان را دوست دارم به خاطر انتظارش

                                       پدرم را دوست دارم به خاطر بي وفاييش

                                                               مادرم را دوست دارم كه هرگز او را نديده ام

خودم را دوست دارم به خاطر تمام خلاف هايي كه كرده ام

                                                                و تو را دوست دارم چونكه، نمي دانم....

گفتم:يعني چي؟

لبخند تلخي زد و مرا بوسيد و بغل كرد و گفت : حلالم كن.

و رفت....

به خونه كه رسيدم ، متو جه شدم ،جيبم خاليه.

نه. نمي تونم قبول كنم كار اونه.نه حتماٌ يه جايي انداختمش.

ولي مي دونم دارم خو دمو گول مي زنم. دو ست دارم ببينمش و بگم .......(نه هيچ چي نمي گم . قول مي دم. شايد بگم حلالت كه يه وقت عذاب وجدان نكشه.شايد...)

|+| نوشته شده توسط ح. در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386  |
 پوچی

اخيراٌ يه كتاب خوندم از فروغ.نويسندش (كه اسمشو يادم  نيست)تمام جملات قشنگ فروغ رو نوشته بود كه من چندتا شو گلچين كردم.

 

-اگر عشق،عشق باشد زمان حرف احمقانه ايست

-همه زندگيم درد است،درد.نميدانم عظمت اين كلمه را درك ميكني يا نه؟وقتي ميگويم درد تو به دردي فكر نكن كه جسم انسان ممكن است از يك بيماري شديد بكشد ،نه،روحم درد ميكند

 

-افسوس اين دنيا برای دوست داشتن خيلي كوچك است

 

-بايد در زندگي به حرف مردم خنديد و به قول تو ديگران را كدو فرض كرد.

 

-من اين زندگي خسته كننده و پر از قيد و بند را دوست ندارم.

 

-هميشه سعي كردهام مثل يه در بسته باشم تا زندگي وحشتناك دروني ام را كسي نبيند.

 

-بعضي وقتها فكر ميكنم كه ترك اين زندگي براي من در يك ثانيه امكان دارد،چون به هيچ چيز دلبستگي ندارم.

 

"و جمله اي كه خيلي دوست دارم اينه"

 

 

{-خوشحالم كه موهايم سفيد شده و پيشانيم خط افتاده و ميان ابروهايم دو تا چين بزرگ در پوستم نشسته است.خوشحالم كه ديگر خيالباف و رويايي نيستم.ديگر نزديك است سي و دو ساله شوم.هر چند كه سي ودو ساله شدن يعني سي و دو سال از سهم زندگي را پشت سر گذاشتن و به پايان رسانيدن.اما در عوض خودم را پيدا كردم}.

|+| نوشته شده توسط ح. در پنجشنبه سوم خرداد 1386  |
 یاد استاد

يادم مي آد سال آخر دوره دانشجوييم(سال83)بود.يه درسي داشتيم به نام نقشه كشي.كه پروفسور ابطحي هم استادمون بود(خيلي دوسش دارم،خدا حفظش كنه).از قضا رمضان بود و استاد آخر كلاس داشت از فوايد نماز روزه ميگفت و من هم مثل هميشه خسته شده بودم و مي خواستم برم.

استاد هم ول كن نبود.بچه ها هم طبق معمول از من خواستن ختم جلسه رو اعلام كنم.

 

منم سريع يه شعر از اخوان ثالث يادم افتاد وگفتم:

 

خداي ساده لوحان را نماز و روزه بفريبد

                                                      وليكن من براي خود خداي ديگري دارم

 

دكتر يه دفعه جا خورد و گفت:درويش از تو توقع نداشتم بعد هم لبخندي زد و گفت:ترم بعد كه دوباره اين درسو گرفتي ميفهمي كه ديگه مزه نپروني.

 

((من چونكه موهام بلند بود و ريش داشتم پروفسور بهم ميگفت درويش))

|+| نوشته شده توسط ح. در پنجشنبه سوم خرداد 1386  |
 
 
بالا